
اعتقاد به بخت و قسمت بدترين نوع بردگي است .اپيکتت دیروزفهمیدم دقیقا چه روزی به دنیا اومدم!از بچگی همیشه وقتی از مامان روزو ساعتتولدم رو می پرسیدمدقیقا نمی دونست چهروزیبود،فقطیادش بودروز تولدم آذر ماه بود ویه جشن ،میلادی هم اون روزبوده!واینکهجلوی خونه ی مامان بزرگم توی گیلانیه مسجدی بود(هنوزم هست)زمانی که مامانم درد زایمان می گیره پدر بزرگم میره مسجد ،اون شب تو مسجد جشن بوده،ساعت های ۱۰ ،۱۱ شببابابزرگ برای مامان شیرینی میاره و طبق تعریف مامان میگه :این شیرینی جشنِ بخور دردت کم شه!واینم همیشه اضافه میکنه که :آخی پدرم طفلکی تا صبح تو مسجد نماز خوند تا من راحت زایمان کنم!( پدربزرگم زمست...
ادامه مطلب